۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

شهر من گم شده است ....





شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم

سهراب سپهری

* کاش فرصتی بود تا بار دیگر به تو بنگرم. تصویری بردارم. تصویری که خودم برداشته باشم. نگاه و دید من باشد. فرصتم ندادند. و اکنون به شهری نگاه می کنم که آن من
نیست. من در آن سخت بیگانه ام
من در این شهر بیگانه ام و همیشه بیگانه می مانم

* عکس آماتوری هم از خودم

س.ا.کوهزاد


هیچ نظری موجود نیست: