خانه ما در طاهرگوراب طوری بود که وقتی کودکی از تهران آمده بود با حسرت و هیجان به پدر خود می گفت :بابا اینا تو خونشون پارک دارن...
پارک که نبود. خانه ای بود مانند همه خانه های گیلان. در رشت هم آنقدر بود که شب ها چند ساعتی تسبیح به دست در حیاطش قدم بزنم و راه رفتن روزانه را انجام دهم. این اواخر در آشتینه که دیگر مزرعه ای بود که کبک و شغال هم در آن آمد و شد می کرد.
اولین بار که وارد خانه ام در این بلاد شدم خوف مرگ و فشار قبر را احساس کردم. تفاوت چندانی با سلول من در زندان نداشت!
ای دنیای ناپایدار و ای زمانه بی وفا
قدر عافیت آن داند که معصیت کشیده باشد
س.ا.کوهزاد
۱ نظر:
اَ تو گب زنی ، آدم ترغیب به بشه اویه ، بمویی حتما باید بیشیم بیدینم اویا چه خبر ؛ جای خووبی واسی ببه :)
ارسال یک نظر