۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

خاطره ای برای عکس های نگرفته ام

عکاسی لذت بخش ترین هنری است که تاکنون دیدم. کلا برای منی که با هنر همراه و هم زبان نیستم ،غنیمتی است.
صد البته عکاس نیستم. تنها یک دوربین دارم، همین !
می خواستم از تمام مردان کهنسال طاهرگوراب عکس بگیرم. می خواستم از پرسه زنی های خودم در رشت عکس بگیرم.
می خواستم از راه های رفته ام و راه های نرفته ام عکس بگیرم. می خواستم...
افسوس که دوربین نداشتم !!!


ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
روی برزخ دو پرتگاه
راه می روم
سرنوشت من سرودن است
 
س.ا.کوهزاد
 

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

یلدا ...

 
هیتّا تاریکه درازه شب ننا کی خورشیدَ فانرسه / محمد بشرا (درویش گیلانی)

 شیمی چله شب موبارک ببه


س.ا.کوهزاد

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

ای خانه من ...


خانه ما در طاهرگوراب طوری بود که وقتی کودکی از تهران آمده بود با حسرت و هیجان به پدر خود می گفت :بابا اینا تو خونشون پارک دارن...
پارک که نبود. خانه ای بود مانند همه خانه های گیلان. در رشت هم آنقدر بود که شب ها چند ساعتی تسبیح به دست در حیاطش قدم بزنم و راه رفتن روزانه را انجام دهم. این اواخر در آشتینه که دیگر مزرعه ای بود که کبک و شغال هم در آن آمد و شد می کرد.
اولین بار که وارد خانه ام در این بلاد شدم خوف مرگ و فشار قبر را احساس کردم. تفاوت چندانی با سلول من در زندان نداشت!
ای دنیای ناپایدار و ای زمانه بی وفا
قدر عافیت آن داند که معصیت کشیده باشد

س.ا.کوهزاد


۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

برای خودم...



از آخرین نوشته ام در سوگوران خموش ، کم و بیش یک سال و نیم می گذرد.
زندگی پیش بینی ناپذیر است. دلیل مدعای من هم همین است که بعد از یک سال و نیم، هیچ چیزم مانند سابق نیست !

با سخنی از دکتر شبستری شروعی دوباره می کنم.

«معنایی زندگی من، در همین زیستن من است.»


در پناه حق
سید کوهزاد اسماعیلی طاهر گورابی