۱۳۸۶ اسفند ۱۵, چهارشنبه

در ستایش شک

گفتم : از کلام خداست .
گفت : الهامی شاعرانه از خدا است.
گفتم : پیامیر است نه شاعر
گفت : پیامبری که «چیز دگر» می گفت.
گفتم : پس ایمانم چه می شود ؟
گفت : «ایمان چیزی بود که در کف دستم بود و من محکم به آن چسبیده بودم.
اما در لحظه ای دستانم از هم باز شد.
و اکنون چیزی در آن نیست .
اما دستانم همچنان به نشانه طلب گشوده است .
و ایمان برای من در طلب دائمی معنا می دهد.»

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سلام چکیده روشن شما از آراء استاد شبستری را خواندم .خوشحال شدم .با اجازه شما آنرا در وبلاگم درج کردم .مشتاقانه از این پس وبلاگ شما را خواهم دید وبی صبرانه منتظر مطالب جدید شما خواهم بود.توفیق رفیقتان باد