۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

انسان ایرانی



گاهی اوقات در گیلان رویداد های جالبی اتفاق می افتد. در هنگام درخشش خورشید ، رگبار می بارد !
به فول گیلکان ، کاشال ئروسیه
رشت .دی ماه 1386

۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه

در باب ترس

ترسم که در آغاز پایانی نداشته باشم.
ترسم که در آغاز ثباتی نداشته باشم .
ترسم که در آغاز دوامی نداشته باشم.
ترسم که در آغاز توانی نداشته باشم.
ترسم ...

من می ترسم .

۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

از خون جوانان وطن لاله دمیده

هنگام مي و فصل گل و گشت چمن شد
دربار بهاري تهي از زاغ و زغن شد
از ابر كرم خطه ري رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ

از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه گل بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ

خوابند وكيلان و خرابند وزيران
بردند به سرقت همه سيم و زر ايران
ما را نگذارند به يك خانه ويران
يارب بستان داد فقيران ز اميران
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ

از اشك همه روي زمين زير و زبر كن
مشتي گرت از خاك وطن هست به سر كن
غيرت كن و انديشه ايام بتر بكناندر جلو تير عدو سينه سپر كن
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ

از دست عدو ناله من از سر درد است
انديشه هر آن كس كند از مرگ نه مرد است
جانبازي عشاق نه چون بازي نرد است
مردي اگرت هست كنون وقت نبرد است
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ

عارف ز ازل تكيه بر ايام ندادست
جز جام به كس دست چو خيام ندادست
دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگي ننگ به يك نام ندادست
چه كجرفتاري اي چرخ چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ نه دين داري نه آيين داري اي چرخ

- جاودان تصنیف «عارف قزوینی» در رسای آن نیک نامان آزاده و چه زیباتر و ماندگارتر می شود وقتی با صدای خسرو آواز ایران (استاد شجریان) فریاد شود . «+»

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

و ربع قرن گذشت ...

از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتم جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود


* حکیم غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم ، حجه الحق خیام نیشابوری

۱۳۸۶ اسفند ۱۵, چهارشنبه

در ستایش شک

گفتم : از کلام خداست .
گفت : الهامی شاعرانه از خدا است.
گفتم : پیامیر است نه شاعر
گفت : پیامبری که «چیز دگر» می گفت.
گفتم : پس ایمانم چه می شود ؟
گفت : «ایمان چیزی بود که در کف دستم بود و من محکم به آن چسبیده بودم.
اما در لحظه ای دستانم از هم باز شد.
و اکنون چیزی در آن نیست .
اما دستانم همچنان به نشانه طلب گشوده است .
و ایمان برای من در طلب دائمی معنا می دهد.»